مدح و منقبت حضرت زینب سلاماللهعلیها
زینب آن بانوی عظمایی که دست قدرتش کهکـشان چرخ را بر پـا طناب انداخته شمسۀ کاخ جلال و رفعتش از فرط نور مِهر عالمتاب را، از آب و تاب انداخته دختر مرد دو عالم، آنکه گاهِ خشم خویش رَعشه بر این چار ماه و هفت باب انداخته این همان بانوست کز نطق و بیان همچون علی انقـلاب از کـوفه تا شام خـراب انداخته گر زبانش ذوالفـقار حـیدری نَبْوَد چرا؟ خصم را در دل شرر، همچون شهاب انداخته همتش چون بازوی خیبرگشای حیدریست بـارگـاه کـفـر را در انــقـلاب انـداخـتـه کشتی دین، کربلا شد غرقْ از طوفان کفر هـمت زینب ز نـو آنرا بر آب انداخـته حِلم او، صبر و توانایی ز دست صبر برد عِلم او، از دست هر دانا کـتاب انداخته تا قیامت وصف او "موزون" اگر گویی کم است زان که حق او را چو خود در احتجاب انداخته |